صید افتاده به جونم
تو چسان میگذری غافل از اندوه درونم
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم(تو ندیدی)
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم
چون در خانه ببستم،دگر از ای نشستم
گوییا زلزله امد،
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک ربسته نوایی
تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی،
نتوانم،نتوانم
(بی تو من زنده نمانم).
زندگی غروب غم هاست
دل شاعر دریاست
و دریا مظهر پاکی و زیبائی هاست
باید دل را به دریا زد
از کوسه و غرق شدن نهراسید
شاعرک تنها عاشق دریاست
خدا را دوست دارم که دریا را افرید
دریا را دوست دارم
ماهی ها را دوست دارم
اسمان بالای این دریا را دوست دارم
ادمهای زیر این اسمان را هم دوست دارم
تو را هم دوست دارم
توئی که نمی شناسمت
اما دلی به وسعت دریا داری
در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید.
ای واژه های تلخ تنهایی،
ای عابران خسته سرنوشت،
ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین،
ایا کسی مرا،
در خاطرات اشکهایش می شناسد؟
ایا عابران کوچه های غم،
فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند،
تا قصه ملکه قصر ماتم را باز گویم؟
با شمایم:
ای ادمهای شیشه ای!
من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام.
ای گوچه های گلی رویا،
ایا گامهای دیروز کودکی ام را،
با شادی به من باز می گردانید؟
با شمایم ای اسطوره های قصر ماتم!!!
غم اوارگی و دربدری،
غم تنهایی و خونین جگری.
قاصدک وای به من ،همه از خویش مرا می رانند،
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند.
مادر من غم هاست،
مهد و گهواره ی من ماتم هاست.
قاصدک دریابم!روح من عصیان زده و طوفانیست.
اسمان نگهم بارانیست.
قاصدک،غم دارم،
غم به اندازه سنگینی عالم دارم.
قاصدک،غم دارم،
غم من صحراهاست،
افق تیره او ناپیداست.
قاصدک،دیگر از این پس منم و تنهایی،
و به تنهایی خود در هوس عیسایی،
و به عیسایی خود،منتظر معجزه ای غوغایی.
قاصدک،زشتم من،زشت چون چهره سنگ خارا،
زشت مانند زال دنیا.
قاصدک،حال گریزش دارم،
می گریزم به جهانی که در ان پستی نیست،
پستی و مستی و بدمستی نیست.
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست،
شاید ان نیز فقط یک رویاست!!!
غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم
بگویم عاشقم،بی همدمم،دیوانه ام،مستم
نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم
از ان گمگشته من هم نشانی اور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو می ایی به بالینم ولی اندم که در خاکم
خوشامد گویمت اما در اغوش کفن گویم
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ئیست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که اهنگ هر حرف،زندگیست
تا من به خاطر اخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ئیست
تا کمترین سرود،بوسه باشد.
روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من ان روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.


